سعدى
159
بوستان ( فارسى )
3270 نه هرجا كه بينى خطى دلفريب * توانى طمع كردنش در كتيب گوا كرد بر خود خداى و رسول * كه ديگر نگردم بگرد فضول رحيل آمدش هم در آن هفته پيش * دل افكار و سربسته و روى ريش چو بيرون شد از كازرون يك دو ميل * بپيشآمدش سنگلاخى مهيل بپرسيد كاين قلّه را نام چيست ؟ * كه بسيار بيند عجب هركه زيست چنين گفتش از كاروان همدمى * مگر تنگ تركان ندانى همى « 1 » 3275 برنجيد چون تنگ تركان شنيد * تو گفتى كه ديدار دشمن بديد « 2 » سيه را يكى بانگ برداشت سخت * كه ديگر مران خر « 3 » بينداز رخت « 4 » نه عقلست و نه معرفت يك جوم * اگر من دگر تنگ تركان روم در شهوت نفس كافر ببند * وگر عاشقى « 5 » لت خور و سر ببند چو مر بندهاى را همى پرورى * بهيبت برآرش كزو بر خورى 3280 وگر سيّدش لب بدندان گزد * دماغ خداوندگارى پزد غلام آبكش بايد و خشتزن * بود بندهء نازنين مشتزن * * * گروهى نشينند با خوش پسر * كه ما پاكبازيم و صاحبنظر ز من پرس فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت خورد روزهدار 3285 از آن تخم خرما خورد گوسفند * كه قفلست بر تنگ خرما و بند سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوتهست حكايت يكى صورتى ديد صاحبجمال * بگرديدش از شورش عشق حال
--> ( 1 ) : كسى گفتش اين راه را وين مقام * بجز تنك تركان ندانيم نام ( 2 ) . در بعضى از نسخ اين بيت نيست . ( 3 ) . كه ديگر چه رانى . ( 4 ) : سيه را بفرمود كاى نيكبخت * هم اينجا كه هستى بينداز رخت ( 5 ) . وگر كارهء ( ؟ )